وقتی می خندی
هوا سرد می شود
دندان هایت اگر نبود
آسمان یک فصل کم داشت
“الیاس علوی”
وقتی می خندی
هوا سرد می شود
دندان هایت اگر نبود
آسمان یک فصل کم داشت
“الیاس علوی”
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده یی ،
هیچ کجا دیواری فروریخته باقی نمی ماند .
سالیان بسیار نمی بایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی ست
که حضور انسان
آبادانی ست .
-
همچون زخمی
همه عمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عمر
به دردی خشک تپنده ،
به نعره یی
چشک بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده ،-
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود .
-
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتا
از گلوکاه یکی پرنده !
“احمد شاملو”
گاه
آنچه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاری است
زیرا تنها حقیقت است
که رهایی می بخشد .
“مارگوت بیکل “
دیر آمدی موسی !
دوره ی اعجازها گذشته است
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
که کمی بخندیم .
از کتاب ” باغبان جهنم ” سروده ی “شمس لنگرودی
آیا کرکس باید ” گل فراموشم مکن “
نوش جان کند ؟
از شغال چه انتظاری دارید ؟
که برایتان پوست بیندازد ؟
از گرگ چه توقعی دارید ؟
که دندان هایش را خودش بشکند ؟
آخر از چه چیز ِ دولتمردان و پاپ ها
خوشتان نمی آید ؟
آخر چرا ، چرا این گونه گوسفندوار
به صفحه ی تلویزیون خیره شده اید ؟
…
آه بره های خام ! شما بیشتر به کلاغ ها می مانید
که هریک چشم انداز دیگری را سد می کند .
آری برادری
تنها بین گرگ ها وجود دارد :
آن ها دست کم با هم راه می روند .
اما شما که ناپختگان را به خشونت می خوانید ،
به بستر کاهلی روید و دروغ بگویید !
نه ! شما جهان را تغییر نخواهید داد .
“هانس ماگنوس انتسنزبرگر ” شاعر آلمانی
فرزاد ِ عزیز لطف کردند و بنده را به بازی ِ مشاعره ی نوروزی دعوت فرمودند . کُلن میانه ی خوبی با بازی های وبلاگی ندارم اما چون در باب ِ شعر است ، ما هم ” دریای ” مولوی را به شاملو می سپاریم :
بدرود
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد ، قلبی که دوست اش بدارند
قلبی که هدیه کند ، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید ، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من ، قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم .
.
دریاهای چشم ِ تو خشکیدنی ست
من چشمه یی زاینده می خواهم .
پستان های ات ستاره های کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی می خواهم :
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم ،
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دست های اش نگاه کنم ،
انسانی در کنار ِ من
تا به دست های انسان ها نگاه کنیم ،
انسانی در کنارم ، آینه یی در کنارم
تا در او بخندم ، تا در او بگریم …
.
خدایان نجات لم نمی دادند
پیوند ِ تُرد ِ تو نیز
نجات ام نداد
نه پیوند ِ تُرد ِ تو
نه چشم ها و نه پستان هایت
نه دست هایت
کنار ِ من قلب ات آینه یی نبود
کنار ِ من قلب ات بشری نبود …
من هم برای ادامه ی این بازی از پدرام ، سارا ، مانینا ، لابدان و یوزپلنگ عزیز دعوت می کنم تا با کلمات “زیستن “ ، ” قلب ” ، ” انسان ” ، ” آینه ” و یا هر کلمه ای در این شعر ، مشاعره را ادامه بدهند …
این هم راهنمای بازی ( + )
وقتی که عمو نوروز زیر آوارهای بم مدفون شده ، و گوشت گوزنِ بابانوئل – که هدف بمب های اسرائیل و آمریکا و … قرار گرفته بود – طعم خوبی به همبرگرهای مک دونالد داده . و سیاهی صورتِ خندان حاجی فیروز هم به گمانم از آلودگیِ هوا باشد ، دیگر چه کسی بچه ها را شاد می کند ؟ چه کسی برایشان هدیه می برد ؟
شاید پرزیدنت بوش . بله ، عمو جرج برایشان بمب های زیبا و گران قیمتی هدیه می آورد و می گوید : ببینید بچه ها ، این هدایا را بچه های آمریکایی فقط در فیلم ها می بینند ، ببینید و لذت ببرید …
چگونه بگویم نوروز مبارک ؟
در حالی که همه چیز در ستایش جنگ است و آن ها که می گفتند ثروتمندتان می کنیم ، به تساوی فقر تقسیم می کنند و می گویند : بچه ها ، قول می دهیم شما را از هدایای عمو جرج بی نصیب نگذاریم … عجله نکنید بچه ها ، به همه می رسد . به پدران و برادران ، معلمان ، مادران ، خواهران ، دانشجویان ، …. عجله نکنید بچه ها … عجله نکنید …
…
هر چه بیشتر فکر می کنم ، بیشتر مطمئن می شوم که فاصله ی ما تا نوروز بسیار است اما هر سال بهار طبیعت را تمرین ِ نوروز می کنم تا مطمئن شوم که هنوز زنده ام ، زنده و امیدوار…
آخرین فیلم داریوش مهرجویی حکایت غریبی دارد ، فیلمی که بعد از دعواهای بسیار ، آنقدر از اکران باز ماند تا بالاخره روی پیاده روها اکران شد و دستفروشان شدند آپاراتچی هایش …
پس از این اکران بود که سیل نقدها بر سیبل مهرجویی و سنتوری اش جاری شد . نقدهایی متنوع که فیلم را از عرش تا فرش بالا و پایین می بردند ...
من اما هر دو را در این فیلم دیدم ، هم اوج و هم فرود . هم جسارتی مثال زدنی و گاه صحنه هایی تهوع آور که به طور مختصر و گذرا نگاهی به آن می اندازم .
داستان فیلم را اگر بخواهیم به طور ظاهری ببینیم داستان موزیسینی ست که بر اثر اعتیاد همه چیزش را از دست می دهد ، اما سینما و به طور کلی هنر و یا کلی تر بگویم ارائه ی هر گونه تفکری زمانی که با تنگنا و سانسور مواجه شود گاهاً به ورطه ی ابهام و حرف زدن با کنایه و صحبت در لایه های زیرین و یا ارائه ی سمبلیک می رود تا این سد را دور بزند ( یادم می آید که یکی از اساتید فلسفه می گفت به گمانم بعضی از کتابهای فلسفی را ارشاد چون از درک آن عاجز است مجوز می دهد ) اما در صورت موفقیت با مشکل دیگری مواجه می شود که همانا درک مخاطب از مقصود واقعی آن است که برای مخاطب عام با مطالعات اندک به طور حتم بسیار سخت خواهد بود به خصوص در کشور ما که از لحاظ سواد نظری و بصری متاسفانه در سطح پایینی قرار دارد .
سنتوری نیز خیلی از حرف هایش را با این شیوه می زند ؛ صحنه هایی زیادی را می توان مثال زد که البته برداشت ها هم از آنها زیاد بوده ؛ در ابتدا نام علی که با اصرار ارشاد از نام فیلم حذف شد ، عبایی که همواره بر تن ِ علی است ، خشونتی که در عروسی رخ می دهد ، تقدسی که علی نسبت به ساز دارد ، افتادن هنرمندان به ورطه ی اعتیاد ، مراسم عقد با حضور روحانی ِ عاقد ، ازدواجی که دو طرف پدر و مادری ندارند و یا به عللی غایبند ، حضور علی در خانه ی پدر و مادرش برای طلب ارث، حضور برادرش و درخواستی که علی عاجرانه برای قلم دارد ، دلایل اخراج علی از خانه ، آرامبخش هایی که علی از برادرش طلب می کند ، پسری که پدرش را مجبور به تزریق مواد توسط پدرش می کند ، صاحب خانه ی غول پیکر ی که علی را از خانه بیرون می کند ، لیموی گندیده ای که له می شود ، سازی که علی برای بی خانمان ها می زند و رقص و شادی آنها ، زاری ِ علی در زمان خماری و معتادانی که با او همدردی می کنند و در نهایت ترک اعتیاد و علی که خود را حبس می کند در گریز از دنیای خشن اطرافش .
شاید برداشت های زیادی بتوان از این موارد به گمان ِ من سمبلیک ارائه نمود که البته در مواردی بسیار از این ابهام دور شده و جسورانه حرفش را می زند …
به هر حال من خود را در قامت یک منتقد نمی بینم و تنها چیزهایی را که از فیلم می فهمم یا حتی نمی فهمم اینجا می نویسم تا شاید به دیگران کمکی کنم و یا بالعکس .
اما در لایه ی نمایان ِ سنتوری به دلیل ابهام کمتر ، صحبت بیشتر است و مسلما انتقاد هم بیشتر . که در اینجا هم من مواردی را ذکر می کنم …
ترکیب نامتجانس ِ ساز ِ سنتور با ترکیبی که در فیلم اکثرا استفاده می شود و بالاخص ترکیب ِ نامتجانس سنتور در عروسی . نمایش صحنه های عروسی که مشکل اکثر فیلمسازان ایرانی است که سنتوری هم شامل آن می شود ، صحنه های کنسرت علی سنتوری که این یکی متاسفانه بیشتر مرا به یاد شوهای لس آنجلسی انداخت ، ترسیم چهره ای هرزه ، ولنگار و بسیار بد از هنرمندان ، بازی تکراری و گاها اغراق آمیز گلشیفته فراهانی که امیدوارم این بازیگر توانا اسیر تکرار در نقش هایش نشود ، این تکرار به حدی بود که در صحنه یی که هانیه به رقیب علی شکایت از روزگار می کند احساس کردم مشغول تماشای فیلم ِ بوتیک هستم در صحنه ی روی پل هوایی ، ولی در آن سو بازی درخشان بهرام رادان در فیلم که به حق سیمرغ برایش به ارمفان آورده بود قابل ذکر است که به وضوح در فیلم احساس می شود . در کنار اینها فیلمبرداری رودست ِ فیلم که به نظر من بیشتر آزار دهنده بود تا لازم ، همراه با تدوینی که آن هم گاهی آزار می داد مخاطب را .
در پایان باید ذکر کنم که بنده به عنوان یک مخاطب عام در مورد این فیلم نظر دادم و نه یک منتقد حرفه ای سینما و از راهنمایی و نظرات دوستان نیز استفاده خواهم کرد …
این صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم خیلی جالب است و هم سرشار از آدم های باسلیقه و خوش ذوق !
دیشب مشغول خوردن شام و بالاجبار تلویزیون هم جلوی رویم روشن بود ، داشت فیلمی از کشورهای آسیای جنوب شرقی پخش می کرد که یک معبد بودایی داشت و یک قهرمان و یک خانم و آدم هایی که حلقه ی ازدواج را با تمرکز فکری از دیوار و شیشه رد می کردند ! اما چیزی که از همه ی اینها بیشتر جلب توجه می کرد ، موسیقی متن فیلم بود . مسلما جناب یانی آهنگساز موسیقی متن این فیلم نبود ، ولی چیزی که شنیده می شد تقریبا یک کنسرت کامل از کارهای این آهنگساز یونانی بود که روی فیلم گذاشته شده بود .
بله ، مسئولین خوش ذوق مربوطه این آهنگ را روی این فیلم گذاشته بودند . و عدم سنخیت صحنه ها با موسیقی به شکلی بود که یا باید چشمانت را می بستی و به موسیقی گوش می دادی و یا صدای تلویزیون را قطع می کردی !
بیچاره یانی و بیچاره کارگردان آن فیلم و بیچاره …
در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم
.
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرین را
در پرده یی که می زنی مکرر من .
*
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست می دارم.
در آن دور دست ِ بعید
که رسالت ِ اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور ِ تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وامی گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان ِ سفر ،
تا به هجوم ِ کرکس های پایان اش وانهد …
*
در فراسوهای عشق
تو را دوست می دارم ،
در فراسوهای پرده و رنگ .
.
در فراسوهای پیکرهای مان
با من وعده ی دیداری بده .
احمد شاملو